محمد رضا واليزاده معجزى

273

تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )

دارم كه مدت خضابش طول كشيده و سفيدى مو در اطراف بشره نمايان بود و عمامه ترمه‌اى بر سر داشت و عبا و قباى معمولى اهل آن زمان در بر ، پسر كوچكش ميرزا مهدى كه بعد ميرزا مهدى خان لله‌باشى شد ، به مناسبت لله‌گى اولاد مسعود ميرزاى ظل السلطان همراه آن مرحوم و معمم بود به عمامه سفيد . ملا عبد اللطيف در تبريز در زمان وليعهدى ناصر الدين ميرزاى قاجار و ملاباشى وليعهد و يا يكى از شاهزادگان بود . خودش شخص درويش مسلك فاضل و عيالش از زنهاى تحصيل كرده با فضل آن عهد بود و در كارهاى ترجمه و تأليف ، شوهر خود را كمك مىكرد . به اقتضاى زمان ، آن هم در آذربايجان ، فاضل و با سواد بودن اين خانم را هرچه مىتوانستند پنهان نگاه مىداشتند . اتفاقا روزى يكى از دوستان مرحوم ملاباشى بىخبر بر او وارد مىشود در حالتى كه او مشغول ترجمه و تأليف است و عيالش هم او را كمك مىنمايد . خانم به عجله در ورود مهمان سر زده از حجره خارج مىشود . بىآن‌كه فرصت كرده باشد اسباب تحرير خود را جمع نمايد . مهمان مىبيند در جاى ديگر حجره كار ملاباشى اسباب تحرير ديگرى هم گسترده است بىآنكه محررى بوده باشد و شايد هم حس مىكند كه محرر زن بود و خود را مستور داشت . از ملاباشى مىپرسد و مىفهمد كه خانم عيال او اين درجه فاضل است كه مىتواند در تأليفات مهم شوهر خود را مساعدت نمايد . اين خانم دخترى داشت بنام نصرت كه او را اين‌گونه تربيت كرد و از فضايل خود ، او را برخوردار ساخت . نصرت خانم يكى از خانم‌هاى آداب‌ورسوم‌دان محسوب گشت ، در حباله مسعود ميرزاى ظل السلطان درآمد . ملا عبد اللطيف ملاباشى دو پسر داشت بزرگتر آنها محسن نام داشت كه او هم اوايل عمر طلبه بود . تحصيلات علمى و ادبى داشت و با همان لباس به عنوان ملائى در خدمت ظل السلطان درآمد ، ولى طولى نكشيد كه از آن كسوت خارج شد و لباس ديوانى به اصطلاح آن زمان دربر كرد و از رجال معروف دولت شد و حكومت‌هاى بزرگ كرد . عيال نگارنده ( منظور حاج ميرزا يحيى دولت‌آبادى نويسنده نامه جوابيه مرحوم قزوينى است ) صبيه ميرزا محسن خان مظفر الملك است . به خاطر دارم در اواخر سلطنت ناصر الدين شاه حاج ميرزا جواد آقاى مجتهد معروف تبريز كه در آن‌وقت يكى از مهمترين روساى روحانى ايران بود ، از طرف دولت به تهران احضار گشت و مدتى اقامت نمود . روزى به اتفاق مرحوم مظفر الملك به ديدن آن مرحوم رفتم كه در قصر ملك در شمران منزل داشت . مجتهد از مظفر الملك پرسيد : « لباس روحانيت چه عيب داشت كه از آن خارج شديد ؟ » مظفر الملك در جواب گفت : « چون ديدم به لوازم آن لباس نمىتوانم تحرير كنم ، اين بود كه آن را ترك كردم . » مجتهد از شنيدن اين جواب كه مشعر بر تعريض بر او بود ، درهم شد و بدان مىماند كه از سئوالى كه كرده بود ، پشيمان شده باشد . مرحوم دولت‌آبادى در پايان اين نامه جوابيه به مرحوم قزوينى مىنويسد كه آنچه از حال ملاباشى عجالة مىتوانستم عرض كنم اين بود و شايد بشود بيش از اين هم تحقيقاتى كرد ، اگر ضرورت داشته باشد . تحقيقات مرحوم قزوينى به‌همين‌جا خاتمه پيدا مىكند .